X
تبلیغات
★ ام ابيها (س)★

★ ام ابيها (س)★

ام ابیها اگرت نام شد خلقت تو ضامن اسلام شد

خدایا…

حسین گونه زندگی نکردم،

که مرا حسین‌گونه به شهادت برسانی…

پس مرا (حر) گونه بپذیر…

شهید احمد آخوندی


نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط ام ابیها| |



دار بزن ... خاطرات کسی که تـو را دور زده است

حالم خوب است ...امّا گذشته ام درد میکند . . .


نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط ام ابیها| |


از امام سجاد علیه السلام پرسیدند:« بزرگترین مصیبت شما در سفر کربلا در کجا بود؟»
در پاسخ سه بار فرمود:« شام، شام، شام.»
و نیز فرمود:« ای کاش هرگز نگاهم به دمشق نمی‌افتاد.»

امام سجاد علیه السلام در روایتی فرمود:«
در شام هفت مصیبت بر ما وارد شد که از آغاز اسارت تا آخر نظیرشان را ندیدیم:
1- سربازان یزید ما را با شمشیرهای برهنه و نیزه ها احاطه کرده بودند و به ما سرنیزه می‌زدند.

2- سرهای شهدا را در میان زن‌ها گذاشتند. سر پدرم و عمویم، عباس، را در برابر چشم‌ عمه‌هایم، زینب و ام کلثوم، قرار دادند و سر برادرم، علی اکبر، و پسر عمویم، قاسم، را در برابر چشم سکینه و فاطمه.
سربازان با سرها بازی می کردند؛ گاهی سرها به زمین می افتاد و زیر سم شتران می رفت.

3- زنان شامی از بالای بام‌ها آب و آتش به سوی ما می‌ریختند. یک بار آتش به عمامه‌ام افتاد و چون دست‌هایم را به گردنم بسته بودند، نتوانستم آن را خاموش کنم. آتش عمامه و سرم را سوزاند.

4- از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در کوچه و بازار، ما را با ساز و آواز در برابر چشم مردم گردش دادند و گفتند:« ای مردم، اینها را بکشید که در اسلام هیچ احترامی ندارند.»

5- ما را به ریسمانی بستند و از مقابل خانه های یهود و نصاری عبور دادند و به آنها گفتند:«اینها همان هایی هستند که پدرشان پدران شما را (در جنگ های خیبر و. . . .) کشته و خانه های آنها را ویران کرده‌اند. امروز انتقام آنها را از اینها بگیرید. آنها هم هر چه خواستند خاک و سنگ و چوب به سوی ما پرت کردند، و پیرزنی یهودی به سر امام حسین علیه السلام سنگ زد.

6- ما را به بازار برده‌فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی تقدیر خداوند چیز دیگری بود.

7- ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت. روزها از گرما و شب‌ها از سرما در امان نبودیم و همواره از تشنگی و گرسنگی و ترس از مرگ در اضطراب به سر می‌بردیم.


نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط ام ابیها| |


زينب شبيه تر از هميشه مي شود به روزهاي آخر مادرش...





پی نوشت : خیلی دلم گرفته...



نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط ام ابیها| |

دارند

گوشه و کنار شهر

تکیه می‌زنند

در غم بی‌تکیه‌ گاه شدن زینب (س) ...



نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط ام ابیها| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
By Ashoora.ir & Night Skin